أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

323

تجارب الأمم ( فارسى )

را كشتم . استران را بياوردم ، بى آن كه بدانم بار آنها چيست . آنها را به نزد بايگان [ 1 ] بياوردم ، كه سرگرم نوشتن دست‌آوردهايى بود كه جنگندگان مىآوردند ، يا خواسته‌هايى كه از گنجينه‌ها و خانه‌ها به دست مىآمد . به من گفت : - « درنگ كن تا ببينم چه آورده‌اى . » بار را از پشت استران فرو نهادم . ناگهان ، بار يكىشان دو سبد بود ، كه تاج ژوليده خسرو در آنها بود ، تاجى كه براى برداشتن آن ، دو پايه مىبايست . در آن دو سبد گوهر نيز بود . بر استر دوم نيز دو سبد بود . در هر دو جامه‌هاى خسرو بود ، كه زربفت و گوهر نشان بود . قعقاع عمرو كه در پى پارسيان تاخته بود ، به مردى پارسى رسيد كه تنى چند را در پناه داشت . قعقاع و آن پارسى با هم نبرد كردند و قعقاع پارسى را بكشت . وى اسبى يدك داشت كه دو چليك و دو نيام بر آن بار بود . در يك نيام پنج شمشير بود و در ديگرى شش شمشير . در يك چليك چند زره بود ، زره خسرو ، زره‌هاى زير كلاهخودش ، ساق‌پوش و ساعدپوش‌اش ، و زهره هراكليوس . در چليك ديگر ، زره سياوش ، زره خاقان ، زره داهر ، زره بهرام چوبين ، و زره نعمان بود كه پارسيان ، از خداوندانشان به هنگام جنگ و ستيزى كه با خسرو داشتند بستانيده بودند . عاصم بن حارث گويد : در پى پارسيان بيرون شدم . راهى را كه از پيش رهروانى از آن رفته بودند در پيش گرفتم . ناگهان الاغ سوارى ديدم كه مىرفت . چون مرا ديد ، الاغ را پيش براند و به الاغ سوار ديگرى كه جلوتر مىرفت ، رسيد . راه كج كردند و الاغ را سيخ زدند و براندند . به جويى رسيدند كه پل‌اش شكسته بود . پس ، بماندند و چون به آن دو رسيدم از هم جدا شدند و يكىشان به سوى من تير بينداخت . من بر او بتاختم و سرانجام او را كشتم . ليك ديگرى بگريخت و من به سوى الاغها بازگشتم و آنها را به نزد بايگان بردم . بر يكى از دو الاغ دو سبد بود كه در يكى تنديس اسبى بود زرين ، با زين سيمين كه سينه بند و پاردم آن ياقوت و زمرّد بود كه بر سيم نشانده بودند . لگامش نيز چنين بود . نيز تنديس سوارى بود سيمين و گوهر نشان . در سبد دوم تنديس شترى بود سيمين با پاردم و تنگ و افسار زرّين

--> [ ( 1 ) ] بايگان : در برابر صاحب الأقباض .